دو ماهی

ما دو تا ماهی بوديم توی دريای کبود خالی از اشکای شور از غم بود و نبود

پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ آسمونمون يکی خونمون يه قلوه سنگ

خنده مون موجها رو تا ابرا می برد وقتی دلگير بودم اون غصه می خورد

هميشه توک می زديم به حبابهای درشت تا که مرغ ماهيخوار اومدو جفتمو کشت

دلش آتيش بگيره دل اون خونه خراب ديگه نوبت منه سايه اش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفتهای ديگه اس روز مرگ زشت دلهای ديگه اس

ای خدا کاری نکن يادش بره که يه ماهی اين پايين  منتظره

نمی خوام تنها باشم ماهی دريا باشم

دوست دارمکه بعد از اين توی قصه ها باشم

/ 3 نظر / 5 بازدید