دو ماهی

ما دو تا ماهی بوديم توی دريای کبود خالی از اشکای شور از غم بود و نبود

پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ آسمونمون يکی خونمون يه قلوه سنگ

خنده مون موجها رو تا ابرا می برد وقتی دلگير بودم اون غصه می خورد

هميشه توک می زديم به حبابهای درشت تا که مرغ ماهيخوار اومدو جفتمو کشت

دلش آتيش بگيره دل اون خونه خراب ديگه نوبت منه سايه اش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفتهای ديگه اس روز مرگ زشت دلهای ديگه اس

ای خدا کاری نکن يادش بره که يه ماهی اين پايين  منتظره

نمی خوام تنها باشم ماهی دريا باشم

دوست دارمکه بعد از اين توی قصه ها باشم

/ 3 نظر / 8 بازدید
كشيش

سلام.خوشحالم که اولين نفر هستم که پيام ميدم.يه متن برات می فرستم اگه خوب بود بذار تو بلاگت. See ya

Count Serpent

اجازه بديد من هم براتون متاسف باشم شما ها با تمام سعی که می کنيد تا دنيايی زيبا بسازيد اما باز از ته دل می دونيد که دنيا سطل زباله ای بيشتر نيست وفقط جرعت بيانش رو نداريد وخداوعشق و اميد را دروغی بيش نام ننهادند.

آقا ساسان

چشم کدامين حيوان انسان‌نما نشانت کرده بود... موفق باشی و شاد و هميشه نويسان... شعر خوبه... احساس خوبه... اما سعی کن بيشتر مقاومت کنی...