خداحافظی

دختر , پسر ؛ داريم هي تاب مي خوريم توي اين واژه هايي که از هم جدا مي کند ما را . هيچوقت خوابم نبرد به قصه هايي که برايم مي خواندند توي بچگي ؛ همان وقت که با همين شمايي که شده ايد واژه نامأنوس اين روزهايم مي نشستيم کنار کوچه و خاله بازي مي کرديم و چقدر هم بزرگترها ذوق مي کردند که من مادر شده ام و تو پدر. اصلا جاي گله نيست ؛<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اما کاش هنوز مثل همانوقت ها که توي بازي هاي کودکانه مان نگران مي شديد که خانوم خانه تان چرا دير کرده يا چرا حالش خوب نيست ؛ نگران حالاي من بوديد. نگران دختري که خوانديدش و صادقانه پا گذاشت به بازي بزرگانه تان . حالا که من را براي شما نخواستند من بايد بروم و خودم را گم کنم تا شما همانطور که       مي خواهند خوشبخت شويد و شما سکوت مي کنيد.

 بزرگ شديم , بزرگ شديد , نمی دانم , شايد دارم تمرين مي کنم صبور باشم . دارم سعي مي کنم آفتاب مهربانيتان را فراموش کنم. از من دلگير نشويد من هم بايد خانمي بشوم . بايد بنشينم به انتظار سوار آرزوهايم. شما را به خدا حالا که مي رويد تمام اين خاطره ها را با خودتان ببريد؛ تمام اين دفترهاي نقاشي ام که توش     مي نشستيد و عکس آن خانه را مي کشيديد با دو خط موازي که جاده اي بود انگار به سمت چشمهاي من .

دختر و پسري که .... نرسيدند , نرسيديم.

خداحافظ پسرک روزهاي دلخوشي!!!

 

/ 34 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

گریز رنگ به رنگ برگهای بیقرار از شاخه های همیشه منتظر ، نفهمیدم عاقبت برای رسیدن به سودای کدام زمین بی رحم و بی شرم است که اینگونه بند مهر درختان بی سهم را گردن آویز شعر و ترانه های ناب شاخه های مبهوت می کند / مگر گناه آن طراوت سبز و خیس بهاری چه بود که اینک خشکی زرد و سرخی شوم پاییز ، بی محاباتر از حتی همین لحظه ای که گذشت به پر و پای واژه می پیچد و خود را به سادگی و بی در و پیکری وادی احساس آدمی می کوبد ؟ ولی باز میان این همه کوفتگی من هنوز به آواز سرد و سربی کلاغی بد آب و گل حتی راضیم ، اگر واقعا به طلسم این فصل هزار رنگ قصه ای شادمانه می خواند و آواز سر می دهد ! به طرح پر هوس خورشید در قاب یک غروب دلگیر هم قانعم ، اگر او هم از برای سرودن غزلی عاشقانه ، رو به نمی دانم کجای این هستی میگذارد ! من قانعم ! ولی چه سود که دیگر این روزها نه کلاغی از فراز کوچه ما میگذرد و نه حتی خورشیدی در افق کوچه ما غروب می کند / اینجا هر چه زندگی به امید حدود می دهد پاییز آن را محدود می کند ...

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

سلام مهتاب جان ! اين از الطاف شماست که به نوعی با دیگران ارتباط برقرار می کنی که آدم از حالت هميشه با خبره ؟؟؟ نگرانت شدم / انشالله که عمل موفقيت آميزی رو پشت سر گذاشته باشی / اگه قابل دونستی منو هم از حال خودت با خبر کن ...

مستند ساز

عمل کردی ااااااا من شرمندم خيلی وقته سر فيلمم بودم . اميدوارم امروز سلامت باشی . براتون دعا می کنم دخترک . بای

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

وه ! که چه این روزها افسون سرد پاییز و افسوس سخت برگهای جدا شده از درختان رو به زوال مرا به یاد چه حاشیه های هاشور خورده ای که نمی اندازد / نقشهایی که انگار دیگر بی خیال خطوط کج و قطرهای پیچ و تاب خورده ی خویش شده اند و هرازگاهی فقط تا عبور ساده و صمیمی یک شعاع نور کوچک از فراز پنجره های بسته و پوشیده از پرده های رنگی می روند و دوباره بی سوغاتی از دیار رفته بازمی گردند / اینجا همه چیز طعم تلاقی تکرار و عادت می دهد / من و تو هم انگار بر خلاف همیشه مثل همیشه نیستیم / از تو سایه ای و از من همان سایه هم دیگر باقی نمانده / بیا برویم ...

نگار

برايت از غربتي نوشته ام كه جهاني است و تا چشم كار مي كند از پرده ي اشكي نوشته ام كه پوشانده تمام كوچه هاي مجاوري كه ختم به خاكستري خوابگاه غروب است .... برايم نوشته اي فقط شبيه خودت كه نباشي ديگر نه غربتي ست و نه بغض قرمزي و نه...........!!!!!!

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

از ۸ شهريور تا حالا حساب کن ببين چند روز ميشه ؟ يه نگاه هم اگه به ليست کامنتات بکنی دوستای واقعيت رو بهتر ميشناسی / اينکارو حتما بکن ...

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

به اندیشه در این برهوت کج و پیچ خورده ، انگار خیال خیس این کوچه و طراوت باران خورده ی این ترانه هم دیگر بوی آب و نان سالهای بی کسی و سکوت می دهد / حتی به ضیافت نقشهای هاشورگرفته هم گویی حاشیه های گرگ ومیش خورده به خیال اند و ما مثل همیشه بی خیال آنچه رفته بر طریق دل / به تازگی احساس می کنم همه چیز رنگ و لعاب کهنگی گرفته و ابرهای بی باران به مضایقه ی نداشته های خویش نشسته اند / پس حالا که اینگونه است بیا به بهانه ای حادثه ساز شویم که فردا به گاه هر حادثه ای ، بهانه گیر تعبیر خوابهای تلخ و شیرین امروز نشویم / مهتابم ! این عید بزرگ رو بهت تبریک میگم و لحظه های خوب و خوشی رو برات آرزو می کنم / التماس دعا

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

صدای که می آید در این سکوت کهنه و تکراری / نه رنگ را دیگر به طرحهای امروز کاری هست و نه طرح را به قابهای فردا راهی / حالا خودت بگو خیال مبهم این گریز سرد و سنگین از کجاست ؟ مگر ما از آن سلام ساده عبور نکردیم ؟ مگر من و تو را به انجماد یاسهای سفید و خنده های نقره ای سوگند ندادند ؟ پس چرا به ضیافت نور و آینه های شکسته ات دوباره مرا به غزلهای کودکانه میخوانی ؟ تویی که ناگهان به تعبیر خوش چند واژه ، شاعری را بوسیدی و از جلوه ها گذشتی ، دیگر به هرازهای تلخ و شیرین روزگار راهی نداری / خیالت آسوده ! اینجا دوباره چیزی نخواهد شکست / تمام آنچه که با بود و نبود این نشانه های گنگ در مردمان عصر خویش یافتی را هم فراموش کن / امروز آنکه بی محابا فراموش می کند ، بی امان می برد ...