خداحافظی

دختر , پسر ؛ داريم هي تاب مي خوريم توي اين واژه هايي که از هم جدا مي کند ما را . هيچوقت خوابم نبرد به قصه هايي که برايم مي خواندند توي بچگي ؛ همان وقت که با همين شمايي که شده ايد واژه نامأنوس اين روزهايم مي نشستيم کنار کوچه و خاله بازي مي کرديم و چقدر هم بزرگترها ذوق مي کردند که من مادر شده ام و تو پدر. اصلا جاي گله نيست ؛<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اما کاش هنوز مثل همانوقت ها که توي بازي هاي کودکانه مان نگران مي شديد که خانوم خانه تان چرا دير کرده يا چرا حالش خوب نيست ؛ نگران حالاي من بوديد. نگران دختري که خوانديدش و صادقانه پا گذاشت به بازي بزرگانه تان . حالا که من را براي شما نخواستند من بايد بروم و خودم را گم کنم تا شما همانطور که       مي خواهند خوشبخت شويد و شما سکوت مي کنيد.

 بزرگ شديم , بزرگ شديد , نمی دانم , شايد دارم تمرين مي کنم صبور باشم . دارم سعي مي کنم آفتاب مهربانيتان را فراموش کنم. از من دلگير نشويد من هم بايد خانمي بشوم . بايد بنشينم به انتظار سوار آرزوهايم. شما را به خدا حالا که مي رويد تمام اين خاطره ها را با خودتان ببريد؛ تمام اين دفترهاي نقاشي ام که توش     مي نشستيد و عکس آن خانه را مي کشيديد با دو خط موازي که جاده اي بود انگار به سمت چشمهاي من .

دختر و پسري که .... نرسيدند , نرسيديم.

خداحافظ پسرک روزهاي دلخوشي!!!

 

/ 34 نظر / 3 بازدید